دریك مجله خانوادگی جمله ای خواندم با این مضمون"سالها بعد درعبور از کوچه دلتنگیمان بی توجه از كنار هم می گذریم می گوییم آن غریبه چقد شبیه خاطراتمان بود"
ابتدا توجهی نكردم
چند سال بعد در مجله اس ام اس
هم همین جمله را خواندم باز هم توجهی نكردم
تا اینكه دروبلاگی هم همین موضوع بود.
با خودم فكر كردم
مگر سالها قبل چه اتفاقی افتاده است كه سالهای بعدش دونفر با هم غریبه می شوند؟!
مگر می شود دونفر غریبه از كوچه ای رد شوند و بهم نگاه كنند؟! وجالبتر از همه به یك چیز فكر كنند؟!
آنهم خاطراتشان...
كه شبیه هم است.
بعدترش سوال بود، شاید به یكباره در ذهنشان تمام خاطرات مشترك زنده شود مرور شود...
شاید كل شبشان را بهم فكر كنند.
شاید خودش را سرزنش كند كه چرا مثلا؛
سلام نكرد
لبخند نزد
دست چپش را با دقت ندید
یا دنبالش نرفت
و...
همیشه روابط اینگونه برایم جالب بود
سوال بود
كه مثلا پدرم هم كسی را دوست داشته؟!
با او دركوچه ای ملاقات كرده ؟!
انها هم غریبه بودند؟!
داستانها ، دیدارها،نگاه ها، قرارها، و...عاشقانه همه وهمه قشنگ هستند.
یك شوری دارند
اصلا عامل انگیزه اند
حتی اگر خودت درهیچ كدام از طرفین نباشی
چقدر حرفهای نگفته میانشان هست،
چقدر امید
انگیزه و...
لحظه جایی برای گفتن ...
ما را در سایت لحظه جایی برای گفتن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65