قصه اینه.. خیلی چیزا تصادف بود...

خرید بک لینک

من شدم دخترکوجیک خونه و قرعه به اسم من افتاد ... اینکه بین من و راضیه من موندم...

بین من و خیلیهای دیگه من شدم خانم تو...

و تو... اینکه تو شدی این شازده ما...

همش تصادف بود..

آره میگذرم از چیزایی که برام حسرت دنیایی هستن...

میگذرم...

میگذرم چون همش یه تصادف بود...

یه تصادف که فقط خواست خدا بود برای من و تو... خیلی چیزا رو از من و تو به یغما برد و بعدش دستامونو تو دست هم گذاشت...

از این به بعد که دیدمت یادم میاد که همش از یه تصادف بودو تو همیشه همون خوب من بودی و هستی

از این به بعد که دیدمت دلم نمی لرزه دستاتو فشار بدم....

تو همیشه همون خوب من بودی و می مونی... همه چیز فقط یه تصادف بود...

لحظه جایی برای گفتن ...

ما را در سایت لحظه جایی برای گفتن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 7:51

صفحه بندی